تبليغاتX
روزگار ترانه و اندوه

روزگار ترانه و اندوه

آینه ای برابر آینه ات می گذارم ، تا با تو ابدیتی بسازم.

یعنی از چی بود، به خاطرِ کی بود، از کجا بود که من دیگه نتونستم بنویسم؟ که این کلمه‌ها موندن و بزرگ شدن و بغض شدن و اشک شدن و ... اما حرف نشدن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 20:52  توسط نیوشا 

هی دکتر جون، دیدی عاقبتِ کارمون به کجا رسید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 3:30  توسط نیوشا 

قانون شماره‌ی ۱: امیدوار باش.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 22:24  توسط نیوشا 

ای عشق همه بهانه از توست ...
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 23:50  توسط نیوشا 

"در من صدای تبر می‌آید!"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 23:21  توسط نیوشا 

من عاشق این صبح های سرد و ابری ام که می چسبونندت به رختخواب و جون به جونت کنند پا نمی شی بری یه آبی به دست و صورتت بزنی که نکنه این کرختی دلنشین از سرت بپره! من این روزهای چسبناک رو دوست دارم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 12:46  توسط نیوشا 

به این دوروبر شلوغم نگاه نکن، من از اونایی ام که اگه شش ماه هم گُم و گور شم، کسی سراغمو نمی گیره. تقصیر خودمه و این اخلاق سگی که دو ماهه کز کردم گوشه ی اتاق و نه حالی از کسی می پرسم، نه کسی احوالی از من! یکی دو سال دیگه، یه روز صبح از خواب پا می شم، می بینم همین چند تا آدم دوست داشتنیِ دوروبرم هم هر کدوم رفتن یه گوشه ی دنیا و دارن زندگیشونو می کنن، گه گاهی هم برای خالی نبودن عریضه یه ایمیلی، زنگی چیزی می زنند تا دلمون به همین یه نخ باریک ارتباطی خوش باشه!

من هنوز نفهمیدم چیه که اینطوری پابندم کرده، من نه تعلق خاطری به این خاک دارم، نه معتقدم باید موند و به این کشور کوفتی خدمت کرد! راستش دلتنگی و غم غربت هم بهانه است. اگه دله که اینجا هم می گیره، تنهایی هم که با آدما، بی آدما ... اما اعتراف می کنم که می ترسم. من از تغییر می ترسم، اینکه تنهایی وارد یه فضای جدید بشم نگرانم می کنه ، حکایت همین جاهای تکراری رفتن، کارای تکراری کردن، غذاهای تکراری خوردنمه!

خسته شدم، دلم می خواد از صبح تا شب لم بدم رو کاناپه و کتاب بخونم، فیلم ببینم، موزیک گوش کنم، برم کافه، سیگار دود کنم، با بچه ها شرو ور بگم و بخندم ... نه که الان این کارارو نمی کنم ها، نه، اما وقتی یه چیزی هی تو فکرت وول می خوره و باعث می شه همیشه یه دلشوره ی لعنتی آویزونت باشه، خوش گذرونیاتم مفت نمی ارزن! 

پ.ن: درسته که امروز از دنده ی چپ بلند شدم و بدجوری دلم گرفته، اما انقدر خوشحال هستم که بخندم، درس بخونم، کار کنم، کلی هم پول در بیارم! عیدی تابستونی دستتو بگیرم و با هم بریم سفر! سفر دور و دراز! اما امروز نه، امروز بدجوری دلم گرفته ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 13:16  توسط نیوشا 

جرینگ جرینگ جرینگ ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 22:56  توسط نیوشا 

از هم دوریم

که باشیم

نیمی از من آنجاست

نیمی از تو

اینجا
این همه خاطره که در چمدان جا نمی‌شود

 

نیستی
و این فقط کمی عجیب است

گیرم که دیگر به یک سیگار پُک نمی‌زنیم

و در قوری لب پَر

چای دم نمی‌کنیم

یا روی کاناپه‌ی زوار در رفته‌ات لم نمی‌دهیم

که رویا ببافیم
گیرم که عصرهای جمعه از همیشه دلگیرترند

و شهر

از همیشه سرد تر

خالی تر

 

گیرم که دلتنگ تمام هم آغوشی‌هایمان

و ملافه‌های چروک خورده ایم

این‌ همه بوسه که در چمدان جا نمی‌شود

 

نیستی
و این فقط کمی عجیب است

هنوزگل‌های قاصد می‌رویند

هنوز بادها می‌وزند

هنوز همه‌ی راه‌ها به شهر می‌رسند

و همه‌ی شهرها

به تو

 

نیستی

و در قلب من حفره‌ایست

به بزرگی تمامِ بودنت

حفره‌ای

که با هیچ چیز پر نمی‌شود

و این

فقط

کمی

عجیب است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 13:28  توسط نیوشا  | 

اجداد من
راز فصل‌ها را می‌دانسته‌اند
و با ریشه‌هایی به قدمت زمین
کوه
     کوه
قد می‌افراشته‌اند

 

اجداد من
پلنگانی بوده‌اند

که با ماهی در مشت

دعای باران می‌خوانده‌اند 

 

بی‌شک
من

وارث تمام

خوشبختی‌های عالمم.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:36  توسط نیوشا  | 

خورشید

مرده‌ است؛

 

زمین
حجم سرگردانی است

میان لاشه‌ی ستارگان خاموش

و آسمان
آبستن دمل‌های چرکینی
که خونابه می‌بارند


خورشید

م ر د ه‌ ا س ت ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:56  توسط نیوشا  | 

"- مثل توت‌فرنگی می‌مونی، که همیشه تو چشم همست.همه دوست دارن داشته باشن ازش، با اینکه خیلیا نمی‌تونن. ولی بازم دوستش دارن، چرا؟ نه مثل سیب و پرتقال که کم حرفند، البته بیشترشون حرفی برا گفتن ندارن. توت‌فرنگی خوشحاله که اینطوریه، و میرقصه، بقیه بازم بیشتر دوستش دارن ... نمی‌دونم توت‌فرنگی خودش چی فکر می‌کنه.

 - چی‌ می‌گی تو؟ ‌بریم بیرون؟

- نه، حوصله ي شلوغیو ندارم، می‌رم قدم بزنم."

۱۱ فروردین ۸۷

پ.ن: وقتی می‌خواست خیلی جدی مزخرف بگه، سرشو خم می‌کرد ،دستشو با یه حالت خاصی می‌آورد بالا و با لبخند یه پک به سیگارش می‌زد! صداش همینطور تو سرم می‌پیچه ؛ نه، الان بیاید، بعد از عید دیره ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:33  توسط نیوشا  | 

بهروزم رفت.
بهروز خوب من.
دلم برات تنگ می‌شه پسر ...

پ.ن: کتری چایی رو گذاشت رو گاز و یه دوری تو اتاق زد!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:31  توسط نیوشا 

آنکس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:47  توسط نیوشا 

با هر پُکی که می‌زنی
کم می‌شوم.

 

می‌بلعی‌

تمام مرا،

سکوت تلخی

که سنگینی‌اش را

سقف خانه‌ هم تاب نمی‌آورد،

کم می‌شوم.

 

سفیدِ

آبی،

در حجم آشنای اتاق
می‌پراکنی‌ام
به اشاره ی دستی
حرارت نفسی

کم می‌شوم.

 

سیگار پشت سیگار

مه می‌سازی

نمی‌بینی‌ام.

 

با هر پکی که می‌زنی

کم می‌شوم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 18:38  توسط نیوشا  | 

بیهوده مگرد؛

 

آرزویت را بلند گفته بودی

هنوز

به گوشش نرسیده

باد

دزدیدش.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:20  توسط نیوشا  | 

شادمانه

تابستان دست‌هایت

برای من

خنکای نفس‌هایم

برای تو

 

چشم‌هایت که عسل می‌بارند

برای من

لب‌هایم که بوسه

برای تو

 

بهار موعود!

شکوفه‌ی گیلاس!

عاشقانه‌ی ناسروده!

 

انگشت‌های ترانه‌خوانت

برای من

"دوستت دارم" ‌هایم

برای تو.

 

*** 

پ.ن: بهارتان شکوفه باران.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 13:0  توسط نیوشا  | 

چهار صد ضربه

"کاش کنار جیبم باز
انارِ تلخی بود
در بسترت کشاله می­رفت و من
نزدیک­تر می­شدم
به زن .
بزن هفتاد ضربه را
تا هی زن­تر شوم کنار سنگ­ها
بزن باران
وای!
گفت: بزن کنار!
گفتم: کنار رابطه خیس می­شوم
نزن!         می­زنم
پیش از آن که هفتاد ردّ قرمز
جوانی­ام را خط خطی کند
مرا زن­تر
می­زنم       پس ­زنم
و هستم تا آخرِ ساران       بنگ
باران             سنگ
دیگر سر از خودم نیست
بزن      وای !     تنم پر از انار می­شود
سَرَم به سنگ نمی­خورد
بزن      دنگ      دنگ
زمان نمی­ایستد
 
کنارِ ایست
های در جیب­هامان که می­گردند
جز آفتابی که از پرده بیزار است
خیالی نیست."

گراناز موسوی - آوازهای زن بی اجازه

پ.ن: برای هشت مارس

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:58  توسط نیوشا  | 

می‌گریزم

از صور فلکی چشم‌هایت

که سارقان تمام روشنایی‌های عالم‌اند.

جای درنگ نیست،

عقربشان

بدجور قصد جانم را کرده‌‌است!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 18:49  توسط نیوشا  | 

نگاهش را برق تیزی آشفت

ردّ خون که شتک زد روی صورتش؛

 

اناری ترک برداشته بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 11:34  توسط نیوشا  |