اجداد من
راز فصلها را میدانستهاند
و با ریشههایی به قدمت زمین
کوه
کوه
قد میافراشتهاند
اجداد من
پلنگانی بودهاند
که با ماهی در مشت
دعای باران میخواندهاند
بیشک
من
وارث تمام
خوشبختیهای عالمم.
خورشید
مرده است؛
زمین
حجم سرگردانی است
میان لاشهی ستارگان خاموش
و آسمان
آبستن دملهای چرکینی
که خونابه میبارند
خورشید
م ر د ه ا س ت ...
"- مثل توتفرنگی میمونی، که همیشه تو چشم همست.همه دوست دارن داشته باشن ازش، با اینکه خیلیا نمیتونن. ولی بازم دوستش دارن، چرا؟ نه مثل سیب و پرتقال که کم حرفند، البته بیشترشون حرفی برا گفتن ندارن. توتفرنگی خوشحاله که اینطوریه، و میرقصه، بقیه بازم بیشتر دوستش دارن ... نمیدونم توتفرنگی خودش چی فکر میکنه.
- چی میگی تو؟ بریم بیرون؟
- نه، حوصله ي شلوغیو ندارم، میرم قدم بزنم."
۱۱ فروردین ۸۷
پ.ن: وقتی میخواست خیلی جدی مزخرف بگه، سرشو خم میکرد ،دستشو با یه حالت خاصی میآورد بالا و با لبخند یه پک به سیگارش میزد! صداش همینطور تو سرم میپیچه ؛ نه، الان بیاید، بعد از عید دیره ...
پ.ن: کتری چایی رو گذاشت رو گاز و یه دوری تو اتاق زد!
با هر پُکی که میزنی
کم میشوم.
میبلعی
تمام مرا،
سکوت تلخی
که سنگینیاش را
سقف خانه هم تاب نمیآورد،
کم میشوم.
سفیدِ
آبی،
در حجم آشنای اتاق
میپراکنیام
به اشاره ی دستی
حرارت نفسی
کم میشوم.
سیگار پشت سیگار
مه میسازی
نمیبینیام.
با هر پکی که میزنی
کم میشوم ...
بیهوده مگرد؛
آرزویت را بلند گفته بودی
هنوز
به گوشش نرسیده
باد
دزدیدش.
تابستان دستهایت
برای من
خنکای نفسهایم
برای تو
چشمهایت که عسل میبارند
برای من
لبهایم که بوسه
برای تو
بهار موعود!
شکوفهی گیلاس!
عاشقانهی ناسروده!
انگشتهای ترانهخوانت
برای من
"دوستت دارم" هایم
برای تو.
میگریزم
از صور فلکی چشمهایت
که سارقان تمام روشناییهای عالماند.
جای درنگ نیست،
عقربشان
بدجور قصد جانم را کردهاست!
نگاهش را برق تیزی آشفت
ردّ خون که شتک زد روی صورتش؛
اناری ترک برداشته بود.
شتاب مکن
مرا جا گذاشتهای.
جایی میان سطور دیوارنوشتههایی
که تک تک کلماتشان زادهی شیطنتهای شبانهای بود
که بودنمان را حک میکرد.
یا شاید کنار رودخانهی آرامی
که گذر عابری نامنتظر
خلوت عاشقانهاش را آشفته بود.
من
سربه هوا
غرق در عطر تنت بودم
و تو
مست از مهربانیِ من؛
که گُمم کردی.
من ماندم
و عبور برقآسای زمان
که روی تمام دیوارها گرد فراموشی میپاشید
و رودخانههایی
که دیگر خشک شده بودند.
***
هنوز
عقربهها میچرخند
و من که در کودکیهایم پیر میشوم،
دیگر از گم شدن در خاطراتی
که رویشان یک وجب خاک نشسته
نمیترسم.
میدانم
زمین،
که عجیب بزرگ است،
آنقدر خواهد چرخید
که شبی
ته کوچهی بنبستی
که پر از آواز جیرجیرک است
به هم خواهیم رسید
و من
سر به هوا
غرق در عطر تنت
به جامی دوباره
مهمانت خواهم کرد.
هر شب
درست کمی پس از نیمهشب است
که میآید،
با گونههایی زبر و
پیشانی آفتابسوخته،
و همآغوشم میشود.
صدایش
زنگولههای روی سقف را میلرزاند
و آنقدر بزرگ است
که سایهاش
تمام اتاق را پر میکند.
اناری به دستش است
که سرخی رنگپریدهاش
عطر سالهای دور را میدهد
وستارهای به گردنش
که چشم روشنی من است.
او هر شب میآید.
تمام این شبها
نه حرفی زده
نه وعدهای خواسته
نه حتی یک قول خشک و خالی؛
خیالش راحت است
من به رویاهایم وفادارترم
تا شما
به واقعیت.
لمس که میکنی
انحنای گردن تا شانهای را
برای کشف مسیری ناشناخته
بر هم که میزنی
زلف پریشانی را
گیسوی بافتهای را
که عطر سنبل میدهد
زمزمه که میکنی
شعری را
کلام عاشقانهای را
از میان لبانی
که روی پلکهایی
که گویی سالهاست بستهاند
مکث میکنند
...
خوب میدانی
بانوی شیشهای ات ترک برداشته
همین روزها
به اشارهی سرانگشتی
فرو خواهد ریخت.
پ.ن: و این دستهایم که دارند پیر میشوند ...
با قرقرهی نخی در دست
و نگاهی که آسمان را میکاود
میدَوم
در رویای کودک سربه هوایی
که راز تمام بادبادکهای به سیم مانده را
میداند.
چراغ را که میدزدی
مواظب سایهام باش
تازهگیها قد کشیدهاست!
کولیوار
سرگشتهی هزارتوی آدمیانیام
که عشق را
ظالمانه
به مذبح ترس میبرند
و ترس را
چه ابلهانه
تقدس مینامند.