آینه ای برابر آینه ات می گذارم ، تا با تو ابدیتی بسازم.
من هنوز نفهمیدم چیه که اینطوری پابندم کرده، من نه تعلق خاطری به این خاک دارم، نه معتقدم باید موند و به این کشور کوفتی خدمت کرد! راستش دلتنگی و غم غربت هم بهانه است. اگه دله که اینجا هم می گیره، تنهایی هم که با آدما، بی آدما ... اما اعتراف می کنم که می ترسم. من از تغییر می ترسم، اینکه تنهایی وارد یه فضای جدید بشم نگرانم می کنه ، حکایت همین جاهای تکراری رفتن، کارای تکراری کردن، غذاهای تکراری خوردنمه!
خسته شدم، دلم می خواد از صبح تا شب لم بدم رو کاناپه و کتاب بخونم، فیلم ببینم، موزیک گوش کنم، برم کافه، سیگار دود کنم، با بچه ها شرو ور بگم و بخندم ... نه که الان این کارارو نمی کنم ها، نه، اما وقتی یه چیزی هی تو فکرت وول می خوره و باعث می شه همیشه یه دلشوره ی لعنتی آویزونت باشه، خوش گذرونیاتم مفت نمی ارزن!
پ.ن: درسته که امروز از دنده ی چپ بلند شدم و بدجوری دلم گرفته، اما انقدر خوشحال هستم که بخندم، درس بخونم، کار کنم، کلی هم پول در بیارم! عیدی تابستونی دستتو بگیرم و با هم بریم سفر! سفر دور و دراز! اما امروز نه، امروز بدجوری دلم گرفته ...
از هم دوریم
که باشیم
نیمی از من آنجاست
نیمی از تو
اینجا
این همه خاطره که در چمدان جا نمیشود
نیستی
و این فقط کمی عجیب است
گیرم که دیگر به یک سیگار پُک نمیزنیم
و در قوری لب پَر
چای دم نمیکنیم
یا روی کاناپهی زوار در رفتهات لم نمیدهیم
که رویا ببافیم
گیرم که عصرهای جمعه از همیشه دلگیرترند
و شهر
از همیشه سرد تر
خالی تر
گیرم که دلتنگ تمام هم آغوشیهایمان
و ملافههای چروک خورده ایم
این همه بوسه که در چمدان جا نمیشود
نیستی
و این فقط کمی عجیب است
هنوزگلهای قاصد میرویند
هنوز بادها میوزند
هنوز همهی راهها به شهر میرسند
و همهی شهرها
به تو
نیستی
و در قلب من حفرهایست
به بزرگی تمامِ بودنت
حفرهای
که با هیچ چیز پر نمیشود
و این
فقط
کمی
عجیب است.
اجداد من
راز فصلها را میدانستهاند
و با ریشههایی به قدمت زمین
کوه
کوه
قد میافراشتهاند
اجداد من
پلنگانی بودهاند
که با ماهی در مشت
دعای باران میخواندهاند
بیشک
من
وارث تمام
خوشبختیهای عالمم.
خورشید
مرده است؛
زمین
حجم سرگردانی است
میان لاشهی ستارگان خاموش
و آسمان
آبستن دملهای چرکینی
که خونابه میبارند
خورشید
م ر د ه ا س ت ...
"- مثل توتفرنگی میمونی، که همیشه تو چشم همست.همه دوست دارن داشته باشن ازش، با اینکه خیلیا نمیتونن. ولی بازم دوستش دارن، چرا؟ نه مثل سیب و پرتقال که کم حرفند، البته بیشترشون حرفی برا گفتن ندارن. توتفرنگی خوشحاله که اینطوریه، و میرقصه، بقیه بازم بیشتر دوستش دارن ... نمیدونم توتفرنگی خودش چی فکر میکنه.
- چی میگی تو؟ بریم بیرون؟
- نه، حوصله ي شلوغیو ندارم، میرم قدم بزنم."
۱۱ فروردین ۸۷
پ.ن: وقتی میخواست خیلی جدی مزخرف بگه، سرشو خم میکرد ،دستشو با یه حالت خاصی میآورد بالا و با لبخند یه پک به سیگارش میزد! صداش همینطور تو سرم میپیچه ؛ نه، الان بیاید، بعد از عید دیره ...
پ.ن: کتری چایی رو گذاشت رو گاز و یه دوری تو اتاق زد!
با هر پُکی که میزنی
کم میشوم.
میبلعی
تمام مرا،
سکوت تلخی
که سنگینیاش را
سقف خانه هم تاب نمیآورد،
کم میشوم.
سفیدِ
آبی،
در حجم آشنای اتاق
میپراکنیام
به اشاره ی دستی
حرارت نفسی
کم میشوم.
سیگار پشت سیگار
مه میسازی
نمیبینیام.
با هر پکی که میزنی
کم میشوم ...
بیهوده مگرد؛
آرزویت را بلند گفته بودی
هنوز
به گوشش نرسیده
باد
دزدیدش.
تابستان دستهایت
برای من
خنکای نفسهایم
برای تو
چشمهایت که عسل میبارند
برای من
لبهایم که بوسه
برای تو
بهار موعود!
شکوفهی گیلاس!
عاشقانهی ناسروده!
انگشتهای ترانهخوانت
برای من
"دوستت دارم" هایم
برای تو.
میگریزم
از صور فلکی چشمهایت
که سارقان تمام روشناییهای عالماند.
جای درنگ نیست،
عقربشان
بدجور قصد جانم را کردهاست!
نگاهش را برق تیزی آشفت
ردّ خون که شتک زد روی صورتش؛
اناری ترک برداشته بود.