تبليغاتX
روزگار ترانه و اندوه

اجداد من
راز فصل‌ها را می‌دانسته‌اند
و با ریشه‌هایی به قدمت زمین
کوه
     کوه
قد می‌افراشته‌اند

 

اجداد من
پلنگانی بوده‌اند

که با ماهی در مشت

دعای باران می‌خوانده‌اند 

 

بی‌شک
من

وارث تمام

خوشبختی‌های عالمم.


 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:36 توسط نیوشا |

خورشید

مرده‌ است؛

 

زمین
حجم سرگردانی است

میان لاشه‌ی ستارگان خاموش

و آسمان
آبستن دمل‌های چرکینی
که خونابه می‌بارند


خورشید

م ر د ه‌ ا س ت ...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:56 توسط نیوشا |

"- مثل توت‌فرنگی می‌مونی، که همیشه تو چشم همست.همه دوست دارن داشته باشن ازش، با اینکه خیلیا نمی‌تونن. ولی بازم دوستش دارن، چرا؟ نه مثل سیب و پرتقال که کم حرفند، البته بیشترشون حرفی برا گفتن ندارن. توت‌فرنگی خوشحاله که اینطوریه، و میرقصه، بقیه بازم بیشتر دوستش دارن ... نمی‌دونم توت‌فرنگی خودش چی فکر می‌کنه.

 - چی‌ می‌گی تو؟ ‌بریم بیرون؟

- نه، حوصله ي شلوغیو ندارم، می‌رم قدم بزنم."

۱۱ فروردین ۸۷

پ.ن: وقتی می‌خواست خیلی جدی مزخرف بگه، سرشو خم می‌کرد ،دستشو با یه حالت خاصی می‌آورد بالا و با لبخند یه پک به سیگارش می‌زد! صداش همینطور تو سرم می‌پیچه ؛ نه، الان بیاید، بعد از عید دیره ...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:33 توسط نیوشا |

بهروزم رفت.
بهروز خوب من.
دلم برات تنگ می‌شه پسر ...

پ.ن: کتری چایی رو گذاشت رو گاز و یه دوری تو اتاق زد!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:31 توسط نیوشا

آنکس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:47 توسط نیوشا

با هر پُکی که می‌زنی
کم می‌شوم.

 

می‌بلعی‌

تمام مرا،

سکوت تلخی

که سنگینی‌اش را

سقف خانه‌ هم تاب نمی‌آورد،

کم می‌شوم.

 

سفیدِ

آبی،

در حجم آشنای اتاق
می‌پراکنی‌ام
به اشاره ی دستی
حرارت نفسی

کم می‌شوم.

 

سیگار پشت سیگار

مه می‌سازی

نمی‌بینی‌ام.

 

با هر پکی که می‌زنی

کم می‌شوم ...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 18:38 توسط نیوشا |

بیهوده مگرد؛

 

آرزویت را بلند گفته بودی

هنوز

به گوشش نرسیده

باد

دزدیدش.

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:20 توسط نیوشا |

تابستان دست‌هایت

برای من

خنکای نفس‌هایم

برای تو

 

چشم‌هایت که عسل می‌بارند

برای من

لب‌هایم که بوسه

برای تو

 

بهار موعود!

شکوفه‌ی گیلاس!

عاشقانه‌ی ناسروده!

 

انگشت‌های ترانه‌خوانت

برای من

"دوستت دارم" ‌هایم

برای تو.

 

*** 

پ.ن: بهارتان شکوفه باران.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 13:0 توسط نیوشا |

"کاش کنار جیبم باز
انارِ تلخی بود
در بسترت کشاله می­رفت و من
نزدیک­تر می­شدم
به زن .
بزن هفتاد ضربه را
تا هی زن­تر شوم کنار سنگ­ها
بزن باران
وای!
گفت: بزن کنار!
گفتم: کنار رابطه خیس می­شوم
نزن!         می­زنم
پیش از آن که هفتاد ردّ قرمز
جوانی­ام را خط خطی کند
مرا زن­تر
می­زنم       پس ­زنم
و هستم تا آخرِ ساران       بنگ
باران             سنگ
دیگر سر از خودم نیست
بزن      وای !     تنم پر از انار می­شود
سَرَم به سنگ نمی­خورد
بزن      دنگ      دنگ
زمان نمی­ایستد
 
کنارِ ایست
های در جیب­هامان که می­گردند
جز آفتابی که از پرده بیزار است
خیالی نیست."

گراناز موسوی - آوازهای زن بی اجازه

پ.ن: برای هشت مارس

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:58 توسط نیوشا |

می‌گریزم

از صور فلکی چشم‌هایت

که سارقان تمام روشنایی‌های عالم‌اند.

جای درنگ نیست،

عقربشان

بدجور قصد جانم را کرده‌‌است!

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 18:49 توسط نیوشا |

نگاهش را برق تیزی آشفت

ردّ خون که شتک زد روی صورتش؛

 

اناری ترک برداشته بود.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 11:34 توسط نیوشا |

شتاب مکن
مرا جا گذاشته‌ای.

جایی میان سطور دیوار‌نوشته‌هایی

که تک تک کلماتشان زاده‌ی شیطنت‌های شبانه‌ای بود
که بودنمان را حک می‌کرد.

یا شاید کنار رودخانه‌ی آرامی
که گذر عابری نا‌منتظر
خلوت عاشقانه‌اش را آشفته بود.

 

من

سر‌به هوا
غرق در عطر تنت بودم

و تو

مست از مهربانیِ من؛

که گُمم کردی.

 

من ماندم  

و عبور برق‌آسای زمان
که روی تمام دیوارها گرد فراموشی می‌پاشید

و رودخانه‌هایی

که دیگر خشک شده بودند.

 

***

 

هنوز
عقربه‌ها می‌چرخند

و من که در کودکی‌هایم پیر می‌شوم،

دیگر از گم شدن در خاطراتی
که رویشان یک وجب خاک نشسته

نمی‌ترسم.

می‌دانم

زمین،

که عجیب بزرگ است،

آنقدر خواهد چرخید
که شبی
ته کوچه‌ی بن‌بستی

که پر از آواز جیرجیرک است
به هم خواهیم رسید

و من

سر به هوا

غرق در عطر تنت

به جامی دوباره

مهمانت خواهم کرد.

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 21:2 توسط نیوشا |

این پیراهن آبی که تنم می‌کنم و می‌نشینم روبرویت و صاف زُل می‌زنم توی صورتت. و آن نمی‌دانم چه که ته چشم‌هایت برق می‌زند و بغض می‌کنی. و این لب‌هایم که آرام می‌لرزند ...

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 0:9 توسط نیوشا

هر شب
درست کمی پس از نیمه‌شب است
که می‌آید،

با گونه‌هایی زبر و
پیشانی آفتاب‌سوخته،

و هم‌آغوشم می‌شود.

صدایش

زنگوله‌های روی سقف را می‌لرزاند

و آنقدر بزرگ است
که سایه‌اش

تمام اتاق را پر می‌کند.

 

اناری به دستش است
که سرخی رنگ‌پریده‌اش

عطر سال‌های دور را می‌دهد

وستاره‌ای به گردنش
که چشم روشنی من است.

 

او هر شب می‌آید.

تمام این شب‌ها

نه حرفی زده

نه وعده‌ای خواسته
نه حتی یک قول خشک و خالی؛

خیالش راحت است

من به رویاهایم وفادارترم
تا شما
به واقعیت. ‌

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 4:45 توسط نیوشا |

لمس که می‌کنی

انحنای گردن تا شانه‌ای را
برای کشف مسیری ناشناخته

 

بر هم که می‌زنی
زلف پریشانی را

گیسوی بافته‌ای را
که عطر سنبل می‌دهد

زمزمه که می‌کنی
شعری را
کلام عاشقانه‌ای را

از میان لبانی
که روی پلک‌هایی
که گویی سالهاست بسته‌اند

مکث می‌کنند

...

خوب می‌دانی
بانوی شیشه‌ای ات ترک برداشته

همین روزها

به اشاره‌ی سرانگشتی

فرو خواهد ریخت.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 13:42 توسط نیوشا |

لیوان چای در دستم
پشت پنجره‌ی یخ زده‌ای نشسته‌ام
که رقص دانه‌های برف را
قاب گرفته است.


همه‌ی دنیا به یک نفس من بند است!
آه که می‌کشم
جهانی ‌در غبار فرو می‌رود.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 12:12 توسط نیوشا |

" سیاهِ سیاهم.
با زرد هماهنگم کن استاد! "

پ.ن: و این دست‌هایم که دارند پیر می‌شوند ...

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 16:54 توسط نیوشا |

با قرقره‌ی نخی در دست

و نگاهی که آسمان را می‌کاود

می‌دَوم

در رویای کودک سربه‌ هوایی
که راز
 تمام بادبادک‌های به سیم مانده‌ را

می‌داند.

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 1:12 توسط نیوشا |

چراغ را که می‌دزدی
مواظب سایه‌ام باش
تازه‌گی‌ها قد کشیده‌است! 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:40 توسط نیوشا |

کولی‌وار

سرگشته‌ی هزارتوی آدمیانی‌ام

که عشق را

ظالمانه

به مذبح ترس می‌برند

 

و ترس را

چه ابلهانه

تقدس می‌نامند.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 0:43 توسط نیوشا |